آرزو هایم
آرزوهایم
همه جانم , همه روحم , همه حسم , همه دیدم
آرزوهایم
همه رخت بست از جان و دل
من نمی دانم پس برای چه مانده اند
خانه ای همچو باغ عشق
آسمانی همچو کوه نور
افسانه زیبای روح
لحظه های خوب و شادی بخش
ساعتی ای از آغوش عشق
روزهای گرم و رویای
فصل های غنچه های آرام و پراحساس بهار
کوچه های شهرمان همچو قایق بر رویای رود
فکرهامان ریشه های رایگان خنده های شادی بخش گل
لمس احساس لحظه های روزهای خوب خدا
من ندانم از پس چه مانده اند
از پس چه لحظه هامان مانده اند
هرچه رخت بست آن ضربه های لحظه های تن ترا
هیچ نماند جز افسوس, از آن لحظه های تن ترا
پس چرا,
هر چه خوب است من خواهم ای خدا
پس چرا,
نیست از آن لحظه ها یک لحظه ای باز ای خدا
پس چرا,
ماند افسانه ها بر آرزو ها مان ای خدا
دی 1384
|
+| نوشته شده توسط
شایان در
|